غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

96

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

موكلان خوردنى طلبيد ايشان التماس خليفه را بهلاكو خان عرض كردند حكم شد كه طبقى مملو از زر اهمر و جواهر زواهر پيش خليفه برند و او را بتناول آن اشياء تكليف نمايند و چون آن طبق به نظر مستعصم رسيد گفت زر و جواهر چگونه توان خورد و ترجمان از زبان ايلخان جواب داد كه چيزى را كه نتوان خورد چرا فداى جان خود و چندين هزار مسلمان نكردى و بسپاه ندادى تا ملك موروث ترا از تعرض لشگر بيگانه محفوظ دارند خليفه چون در اين باب عذرى مقبول نداشت بادلى چون كورهء زرگران گرم آه سرد بركشيد و از بوتهء ديدهء لالى اشك بر رخساره روان گردانيد القصه هم در آن چند روز خرمن عمر مستعصم به آتش غضب ايلخان سوخته اولاد و اخوان و اقربا و امراء و نواب او مانند سليمان شاه كه ممدوح اثير الدين اومانى است و دواتيان صغير و كبير و شرابى به تمام كشته گشتند بلكه حكم قتل عام صدور يافته بناء حيات هشتصد هزار كس در دار السلام سمت انهدام پذيرفت و در آن ديار از نقود نامعدود و نفايس اجناس و جواهر ثمين و ظروف و اوانى زرين و سيمين و خيول عربى و بغال قيمتى و غلمان رومى و روسى آن مقدار بدست مغولان افتاد كه مهرهء حساب از حساب آن عاجز آمدند و چون لشگر ايلخان از قتل و غارت فراغت يافتند عنان بتخريب برج و بارهء آن بلده تافتند بعد از آن نايرهء غضب ايلخان تسكين گرفته بر بقايا برايا كه در نقب‌ها و سوراخ ها خزيده بودند ترحم نموده فرمود كه كشتگان را از شوارع برداشته ابواب دكاكين بگشايند و ديگر هيچ آفريدهء را مزاحم نشوند و تعرض ننمايند و چون مهم دار السلام و متوطنان آنمقام بدين مرتبه رسيد ابن علقمى وزير اميد ميداشت كه بنابر اهتمامى كه در باب انهدام اساس دولت بنى عباس بظهور رسانيده بود حكومت بغداد بوى تفويض يابد و پرتو آفتاب عنايت هلاكو خان بر وجنات احوالش تابد اما ايلخان او را منظور نظر شفقت نگردانيد و بر زبان گذرانيد كه از كسى كه به اولى نعمت خود وفا نكند چه طمع توان داشت و باسقاقى بغداد را بعلى بهادر كه نخست او بباروى بغداد رفته بود ارزانى فرمود و حكومت دار الخلافه را بابن عمران تفويض نمود و چون حكايت ابن عمران خالى از غرابتى نيست قلم مشكين رقم بتحرير آن مبادرت مىنمايد و در تاريخ وصاف مسطور است كه ابن عمران در سلك احاد الناس بغداد انتظام داشت و فى الجمله سوادى از بياض معلوم كرده به خدمت عامل يعقوبه قيام مىنمود و قبل از رسيدن ايلخان يكسال عامل يعقوبه در وقت حرارت هوا بر بستر استراحت خفته بود و پايها در كنار ابن عمران نهاده و شرايط دلك بجاى مىآورد ناگاه خواب بر ابن عمران غلبه كرده اهمالى در خدمت از وى واقع شد عامل از وى پرسيد كه چرا دست از پاى من كشيده داشتى جواب داد كه در خواب بودم عامل گفت در خواب چه ديدى گفت چنان مشاهده نمودم كه بساط خلافت آل عباس درنورديدند و زمام ايالت دار السلام را در قبضهء اختيار من نهادند از شنيدن اين سخن عامل خندان شده چنان لگدى بر سينهء ابن عمران زد كه پشتش بر زمين آمد و در وقتى كه هلاكو خان بغداد را محاصره مىكرد ابن عمران بر تبرى نوشت كه مرا كه ابن عمرانم از خليفه طلب فرمائيد شايد كه لشگر پادشاه را به كار آيم و مضمون آن نوشته بعرض